داستان هایی از صمد بهرنگی
-
- $3.99
-
- $3.99
Publisher Description
شب چله بود. ته دریا ماهیِ پیر، دوازدههزارتا از بچهها و نوههایش را دور خودش جمع کرده بود و برای آنها قصه میگفت:
یکی بود، یکی نبود. یک ماهی سیاه کوچولو بود که با مادرش در جویباری زندگی میکرد. این جویبار از دیوارههای سنگی کوه بیرون میزد و در ته دره روان میشد. خانهٔ ماهی کوچولو و مادرش پشت سنگ سیاهی بود؛ زیر سقفی از خزه. شبها، دوتایی زیر خزهها میخوابیدند. ماهی کوچولو حسرت به دلش مانده بود که یکدفعه هم که شده، مهتاب را توی خانهشان ببیند!
مادر و بچه، صبح تا شام دنبال همدیگر میافتادند و گاهی هم قاطی ماهی های دیگر میشدند و تندتند، توی یکتکه جا، میرفتند و بر میگشتند. این بچه، یکی یک دانه بود -چون از ده هزار تخمی که مادر گذاشته بود تنها همین یک بچه سالم در آمده بود.
چند روزی بود که ماهی کوچولو تو فکر بود و خیلی کم حرف می زد. با تنبلی و بیمیلی از اینطرف به آنطرف میرفت و بر میگشت و بیشتر وقتها هم از مادرش عقب میافتاد. مادر خیال میکرد بچهاش کسالتی دارد که بهزودی برطرف خواهد شد، اما نگو که درد ماهیِ سیاه از چیز دیگری است!